سرزمين من
دیگر این دیار را نمی شناسم
دیاری که محبت و مهر در زندان سیاهی
و دلها در غبار خودخواهی اسیرند
و عشق کلام گمشده ای است
که معنایی در هیچ کتاب لغت نتوانی یافت
چنین سرزمین یاس و نومیدی
که میکشد مردمان را چو جلادی بی رحم
در این دیار نااهلان چه بسیارند
که بر خوان نعمت چنین پست چنبره زده اند
خدایا دیگر این دیار را نمی شناسم
گرگان گرسنه ای که سیری ناپذیرند
با پوزه های خون الود میدرند جسم و جان را
رنج و شیون تنها صدای راستین است
که گه ان نیز در هیاهوی شب پرستان گم میشود
شادی واژه غریبی است
دیگر کسی شاد بودن را بلد نیست
تنها صدا اوای گریه است
و شاید باید گریست بر نادانی
و جهلی که او را انتهایی نیست
غم


