نامه به او
در جایی زیستم که بزرگترین جرم نابخشودنی عشق است .عشق که عداوت برانگیزترین شوق به قریب ترین انسان وبه خویشتن خویش است عشقی که گفتنش تورا به مسلخ ونابودی تن می برد ونگفتنش تورا به قعر شکنجه گاه روح می اندازد .با خود این روزها می اندیشم عجب واژه سختی است زیبایی ولذت دوست داشتن انسانی دیگر ودر عین حال تلخی وتنهایی در نبودنش دلتنگی وشوقش دیدنش وحتی جنون ندیدنش که تورا به انتهای دنیایت می رساند .آنان که مرا با تو مواخذه می کنند وهستی مرا باسخنانشان تهدید می کنند .آنان ماوای تنهایی وآرامششان خانه ها وکوله های قصر نماشان بیش نیست آنان درکشان از انسان چیزی جز مرگ ونیستی وزندگی در شهوت وهوس نیست آنان بی دلتنگی عشق دل بسته روزمرگی وترس دل کندن از دار وندارشان که زندگی ست آنان که انسان را به صلیب محبت در جلجتای افراط وتفریط می کشاند آنان که نمی دانند عشق مرا عیسی وار عاشق صلیبش ساخت آنان که ندیدن گونه هایم خیس شبنم محبت خداست آغوش پروردگار باز باز است من هراس وار از این آنان وبشرهای ناباور در آرزوی رسیدنش می دوم آن جا که درد وجان کندن این سالها در آغوش او به لحظه ای می مانند جایی زیستم که تفاله های افکارشان را با بزرگترین درک آسمانی هم نمی توان پاک وزیبا ساخت
نازنین کوشکی مورخ ۱۱ /۲/۱۳۹۱











