روز بارانی

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم، چتر نداشتیم، خندیدیم، دویدیم و به شالاپ شلوپ‌های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟
پیش‌بینی‌اش را کرده بودی، چتر آورده بودی، من غافلگیر شدم، سعی می‌کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند، حوصله نداشتی سرما بخوری، چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد

و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم

فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم.
تنها برو!


بین آدمها


 چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها

رویاهای مان


ما را می‌گردند
می‌گویند همراه خود چه دارید؟
ما فقط
رویاهای‌مان را با خود آورده‌ایم.
پنهان نمی‌کنیم
چمدان‌های ما سنگین است
اما فقط
رویاهای‌مان را با خود آورده‌ایم .

                                                             سید علی صالحی

...

فریاد بزن که کربلا ماتم نیست
میراث حسین، درد و داغ و غم نیست

جان مایه نهضت حسینی این است:
هر کس که به ظلم تن دهد، آدم نیست

بی تو

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم

می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز

می دانم ! عزیز

می دانم که اهالی این حدود حکایت

                           مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند

اما تو که می دانی

زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست

زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم

زندگی یعنی دام و دانه در دامنه ی دم جنبانک

زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد

زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان

زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها

زندگی تکرار تپش های ترانه است

بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین

باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد

دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را

                               کرم های کوچک کابوس خورده اند

تنها دستت را به من بده

                            و

                                بیا

 

یغما گلرویی

از یک ترمک...

بر دهانش زنجیر بستند
به او تخت بالا را دادند 
و گفتند تو ترمکی..
غذایش را،تن پوشش را و قابلمه اش را استفاده کردند
و گفتند تو ترمکی...
از تمام اتاق ها اورا راندند 
و گفتند تو ترمکی
و اما میگوید ترمک
ما این را از گذشته به ارث برده ایم 
ای خونین چشمان و ای خونین دستان
به راستی ک ترمک رفتنی است
نه این اتاق سه نفره باقی میماند و نه تخت های پایین ترمک هم ترمک باقی نخواهد ماند ...

شاعر طپش ها



مسیر قلبم را هموار کن
و در بطن زندگی ام،طپش احساس را بجوی...
تو بی گمان
در تمام عروقم جریان داری!
آه...
از یاد برده بودم که گروه خونی مان مشترک است!!!
به یادت همیشه 
به صدای قلبم گوش می دهم!
عشقت با تمام وجود ،به وجودم پیوند خورده است....!

این روزها

ایـــن روزهـــــــــــــا

هرکسی کـــه ازم میپرسه:چطوری!؟

بـــه ناچـــــار

دشمـــن خــــدا میشم...!!!

حرف های شبانه...


خـــوابهـایـم گاهــ ـ ــ ـــــی...



زیباتر از زندگـــی ام** مـی شـونــد...



کـاش گـ ــ/ ــاهــی...



بــــــرای همیشه خـــواب مــی مــانــدم