امروز داشتم به پارسال فکر میکردم، تازه کنکور داده بودم و خیلی خوشحال ازینکه از دشوار ترین مرحله زندگیم عبور کردم .روزی که از جلسه کنکور برگشتم خونه انگار بار 13 سال درس خوندن شبانه روزی و زحمت چندساله رو از دوشم برداشتن. هیچ وقت یادم نمیره که با چه سختی درس میخوندم تا به جایی برسم و یتونم توی زندگیم روی پاهام بایستم و منت غریبه بالا سرم نباشه .روزی که برای بار اول به دانشگاه پا گذاشتم خوشحالترین فردی بودم که برای ثبت نام اومده بوم اینو دوستام می گفتن، واقعا شوق وذوقی که داشتم وصف کردنی نبود.بلاخره جواب زحمتامو گرفته بودم درسته به بالاتر ازینا فکر میکردم ولی بازم خوب بود.همکلاسیهامو خیلی دوست دارم واقعا بچه های صاف و ساده ای هستن درسته یه مشکلاتی بینمون پیش اومد ولی نمی ارزید بخاطرش حرمتا رو بشکنیم. فکر میکردم دانشگاه میتونه واسه من مکانی باشه که بتوم توش بزرگ تر بشمو پرنده روحمو تا دوردستها به پرواز در بیارم ولی این نبود من از دانشگاه چیزی جز آمار دادنو گرفتن و شماره دادن و فضولی کردن تو کار همدیگه چیز دیگه ای نفهمیدم یعنی واقعا این بود جایی که من واسش 13 سال زحمت کشیدم ؟؟؟ خودتونم قضاوت کنید. من نیومدم دانشگاه تا bmi و دور کمر بگیرم یا بگم کالری فلان ماده غذایی چقدره درسته برای اینکه انسان بتونه فعالیتاشو به خوبی انجام بده لازمش اینه که تغذیه مناسبی داشته یاشه و این کار ماست ولی وظیفه ما به عنوان یک انسان در درجه اول و بعد دانشجو ی چیز دیگه س ، ما اومدیم دانشگاه تا با هم زندگی توی جامعه رو تمرین کنیم و باهم توی این محیط کوچیک ارزشهای انسانی رو پاس بداریم نه اینکه همدیگرو تخریب کنیم.به هر حال من همچنان دانشگاه رو دوس دارم و تا اونجایی که بتونم سعی میکنم ازین فرصتی که پیش اومده واسم نهایت استفاده رو بکنم تا بتونم به اهدافم برسم.ولی خودمونیم تا چشم رو هم گذاشتیم یک سال تحصیلی چه خوب چه بد گذشت.........
تمام چیزی که باید از زندگی آموخت
تنها یک کلمه است
.
.
می گذرد