اطفال این دبستان

«ما که اطفال این دبستانیم»

از کتاب و قلم گریزانیم

غالباً تخس و لوس و بی ادبیم

موی ژولیده و پریشانیم

اول ترم فکر شیطنتیم

آخر ترم درس می خوانیم 

موقع امتحان پایان ترم

بس که درمانده و پشیمانیم،

خیره بر برگه بغل دستی

لاجرم مثل فکس می مانیم! 

بی هدف می رویم دانشگاه

ارزش علم را نمی دانیم

بعد طی مدارج عالی

لنگ شغلی شریف می مانیم

عوض حرفه ای درآمد زا

در مسنجر تمام شب ON ایم! 

سالها لنگ مدرکی هستیم

تا که اقوام را بچزانیم 

خانه از پای بست ویران است

بس که در بند نقش ایوانیم

نسیم عرب امیری

محض خنده ...


دعای عصرجمعه :
خدایا به خاطر تمام چیز هایی که دادی ,,,
ندادی ,,,
دادی پس گرفتی ,,,
ندادی بعدا میخوای بدی ,,,
دادی بعدا میخوای پس بگیری ,,,
ندادی میگی دادی ,,,
اصلا نمیخوای بدی ,,,
نداده بودی فکر کردی دادی ,,,
نمیدی هی میگی میدم ,,, شکرت ,,,

فقط ميشه سكوت كرد ...

گاهي وقتا ...


گاهی وقتها ، باید به خاطر جایی که هستی شاد باشی

گاهی وقتها ، متوجه جایی که ایستاده ای نیستی

گاهی وقتها ، نگاه دیگران برایت مهمتر از نگاه خودت به زندگی می شود

گاهی وقتها ، صدای دیگران نمی گذارد آنچه را که باید بشنوی

گاهی وقتها ، می بازی ، اما شاید که که به هدف نزدیکتر شده باشی

گاهی وقتها ، داشته هایت بیشتر از ادعایی است که برنده ها دارند

گاهی وقتها ، لازم است هر جا که هستی ، از خودت راضی باشی./..

شاهین ها

شاید تکراری باشه اما ارزش دوبار خوندن رو داره

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای دیگری افتاده، از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است!

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟

کشاورز که ترسیده بود گفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم...

آدم برفي

به شانه ام زدي كه تنهاييم را تكانده باشي!

به چه دل خوش كرده اي؟؟!

تكاندن برف از روي شانه هاي آدم برفي...!

ترديد

ماشين زمان

افطـــــــــــــار ...

عجبا...


آشپزه اومده تو تلوزیون میگه میخوام یه ساندویچی آموزش بدم که دانشجوهایی که تو خوابگاه هستن و فر ندارن روی همون گاز کوچیک بتونن تهیه کنن !!!
حالا مواد اولیه ش چی بود ؟
گوشت بوقلمون دودی ، پنیر پیتزا ، نون تست ، سس فرانسوی و سایر مخلفات …


قابل توجه كنكــــــــــــــــــوري ها

ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺑﺪﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﻦ!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﻮﻧﻪ, ﺑﺪﺑﺨﺘﺎ ﮐﯿﮏ ﻭ ﺳﺎﻧﺪﯾﺴﺘﻮﻥ ﭘﺮﯾﺪ : ((((

.........

آدمی که همش پای نِته،مریضه مریــــض!


36217_128fs4765852.gif

مریض هم همونطور که میدونید روزه بهش واجب نیست

23352_dr_gholi.gif

در مکه

درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است

غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده

و تمام درست هایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود

درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته

و انسانها به دور خویش میگردند

در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست

دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید

غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود

درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم

شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست.

"حسین پناهی"


درد ما

"دیگر نباید خفت "


در این کتاب سارتر میگه وارد کوبا شدم از چگوارا وقت ملاقات خواستم ... که ساعت دو شب به من وقت دادن که با چگوارا ملاقات کنم ...
ساعت دو شب وارد دفتر چگوارا شدم .. دیدم ده یا پانزده نفری .. کلت کمری دور کمرشون ...  حالت خواب بیدار ... روی صندلی ها داراز کشیده  بودن
بعد وارد دفتر خود چگوارا شدم .... تازه از حمام امده بود بیرون ... با یونیفرمی اتوکشیده ...
سارتر میگه : بهش گفتم چرا ساعت دو شب قرار ملاقات گذاشتی ؟؟
چگوارا در جواب سارتر میگه : خیلی کار عقب مونده داریم ،"دیگر نباید خفت "


                                                                                                 انقلاب شکر در کوبا/ژان پل سارتر

قرآن

مســــــــــــــــلمان...

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره
پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و
با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد
گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج
دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد
خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود
بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به
پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ،

به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!

نکن باور...

سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
که با آواز یک کبریت
آتش میشوم یک سر
هزاران شعله سرخ کنار هم
سکوتم را نکن باور
تمام این قفس ها را
تمام حسرت و این ترس ها را
من به دستانی که میخواهد رها باشد
شکستی سخت خواهم داد!
سکوتم را نکن باور
من آن پرهای بسته منتظر در کنج زندانم
که آواز رهایی
شعر هر روز است زیر لب
سکوتم را نکن باور
من آخر با امید ناب آزادی
تمام بغض ها را
کینه ها را
اندوه ها را
با گلوی یک جهان فریاد آزادی
شکستی سخت خواهم داد
سکوتم را نکن باور
که فردا را همانگونه که میخواهم
همانگونه که باید باشد اما نیست
میسازم
سکوتم را نکن باور
که من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
سکوتم را نکن باور...