کاش می شد ...
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود …
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
جاده و اسب مهیاست، بیا تا برویم کربلا منتظر ماست، بیا تا برویم ایستاده است به تفسیر قیامت زینب آن سوی واقعه پیداست، بیا تا برویم خاک در خون خدا می شکفد، می بالد آسمان غرق تماشاست، بیا تا برویم تیغ در معرکه می افتد و برمی خیزد رقص شمشیر چه زیباست، بیا تا برویم از سراشیبی تردید اگر برگردیم عرش زیر قدم ماست، بیا تا برویم دست عباس به خونخواهی آب آمده است آتش معرکه برپاست بیا تا برویم زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان راه ما از دل دریاست، بیا تا برویم کاش، ای کاش! که دنیای عطش می فهمید: آب، مهریه ی زهراست، بیا تا برویم چیزی از راه نماندست، چرا برگردیم؟! آخر راه همین جاست، بیا تا برویم فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت تا همین امشب و فرداست، بیا تا برویم

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانهها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی است
از زلال چشمهایش تر شویم
کاش دلتنگ شقایقها شویم
به نگاه سُرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها میشویم
با خدای یاسها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصلههای میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش مثل آب، مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا میرویم
کاش این پرواز را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلبهای نقرهای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشمهای خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پیدا کنیم
کاش رسم دوستی را سادهتر
مهربانتر، آسمانیتر کنیم
کاش اشکی قلبمان را بشکند
با نگاه خستهای ویران شویم
کاش وقتی آرزویی میکنیم
از دل شفافمان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرفهای قلبمان را بشنود
مریم حیدرزاده
روز مباهله روز مهمی است تاحدی که مأمون از امام رضا علیه السلام پرسید مهمترین آیه در مورد شأن امیر المومنین چیست ؟
حضرت فرمودند آیه مباهله
در مورد این روز چقدر آشنایی داریم ؟
میتونین چند دقیقه وقت بذارین و متن زیر رو مطالعه کنید:

آلوارو مونرو ماتادور معروف اسپانیایى افتاد و گریه کرد
چون فهمید که حیوان نمى خواهد با او بجنگد
به نگاه معصوم این حیوان نگاه کنید
گاهی شعور یک حیوان بیشتر از بعضی انسانهاست .
ای کاش تمام کسانی که به جنگ دامن میزنند به اندازه این گاو شعور داشتن
خبر رسید که آمد به سر، گرانیها
که کرد از سرِ مردم گذر ،گرانیها
کناره کرد ز شهر و ز ترس مسئولان
فرار کرد به کوه و کمر ،گرانیها
دوباره مرغ نشان داد روی خوش ما را
رها شدیم از آن مایه سرگرانیها
ز خواب ناز به ناگه پریدم و دیدم
هنوز بیحس و منگیم در گرانیها
وزیر خواست که اقدام عاجلی بکند
سه بار گفت ز جان: «مرگ بر گرانیها!»
درآمد از کف بنده درآمد و پر زد
که اینزمانه در آرد پدر ،گرانیها
ز بانک و دوست بسی وام و قرض بستاندم
مگر کمی بشود بی اثر، گرانیها
نه وام، چارۀ ما شد، نه وجهِ دستی ما
«کفاف کی دهد این بادهها به مستی ما؟!»

من خدا را در قلب کسانی دیدم
که بدون هیچ توقعی مهربانند

وسعت دنیای واقعی همین وسعت دنیای ذهن من است..
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمده ام درد می کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها واشود، همین
اصلا بنا نبود ز سر واکنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی کنم
حق می دهم که بنده ی دنیا کنی مرا
من سالهاست میوه ی خوبی نداده ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا؟
آقا برای تو نه برای خودم بد است
هر هفته در گناه تماشا کنی مرا
من گم شدم تو آینه ای گم نمی شوی
وقتش شده بیایی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه ات ببین
شایدغلام خانه ی زهرا (س) کنی مرا...
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد...
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟
من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آنچنان نزديك است
كه چو بر ميكش از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي ميماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.