از یک ترمک...
بر دهانش زنجیر بستند
به او تخت بالا را دادند
و گفتند تو ترمکی..
غذایش را،تن پوشش را و قابلمه اش را استفاده کردند
و گفتند تو ترمکی...
از تمام اتاق ها اورا راندند
و گفتند تو ترمکی
و اما میگوید ترمک
ما این را از گذشته به ارث برده ایم
ای خونین چشمان و ای خونین دستان
به راستی ک ترمک رفتنی است
نه این اتاق سه نفره باقی میماند و نه تخت های پایین ترمک هم ترمک باقی نخواهد ماند ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ ساعت 20:56 توسط سپيده رستمي
|