انگار
من زنده بودم، اما: انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینکه -
او سر سپرده می خواست، من دل سپرده بودم
یک عمر میشد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر ، وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید ، من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد - وقتی غروب می شد -
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 18:35 توسط پوريا تندكار
|