روز تولد من...
فردا روز تولد من است...
یک روز معمولی مثل بقیه روزها... و من با فردا 20 بار به دور خورشید چرخیده ام...
روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیه روزها تفاوت دارد.
فردا من اولین اشکهام رو ریختم وقتی دیدم که چقدر زمین پر از ملال و زشتیه
روز قبل از تولدم را کاملا یادم می آید! با خودم می گفتم جایی امن تر و راحت تر از اینجا نیست. با خدا چانه می زدم که خدایا بگذار یا اصلا نروم یا دیرتر بروم. اما گفت نمی شود. دنیا حساب و کتاب دارد. باقی حرفهایش یادم نیست. حتی یادم نیست چه قولی به خدا داده ام ولی می گویند قولهای اساسی داده ام. حتی سفت و سخت تر از قولهای رییس جمهور به مردم!
دوست داشتم بمانم و بخوابم. یا کتاب بخوانم و فکر کنم. غذا هم به قدر کافی بود. چون خدا بنده ای را بدون روزی رها نمی کند.اما حالا 20 سال از آن روز گذشته و من باید دوباره بیدار شوم و حسرت یک خواب راحت را داشته باشم.
فردا روز تولد من است!
وقتی من به دنیا آمدم همه میخندیدند و من گریه می کردم ؛ خدایا کاری کن هنگام مرگ من بخندم و دیگران بگریند....